اگر مستحظر باشید دو یا سه هفته پیش جشنواره ی تئاتر رضوی در تهران و بجنورد (شهر ما) برگزار شد .جای شما خالی خیلی خوش گذشت . روزهایی که درس های سبکی داشتیم cancel می کردیم می رفتیم تئاتر، خیر سرمون مثلا امسال کنکور داریم . یک روز زبان رو cancel می کردیم و روز دیگه هم دین و زندگی رو . بعضی از نمایش ها خیلی خوب بود و در عین حال بعضی هاش هم وقت تلف کردن بود.یکی از نمایش ها مربوط به یک یارویی می شد که کفتر باز بود و با مادرش می ره مشهد و در آخر بعد از کلی ماجرا مراسم هفت شبانه روز برگزار شد و اون بنده ی خدا هم رفت سر خونه وزندگیش و سر به راه شد ، فکر کنم از همه بهتر همین یکی به بچه ها فاز داد . یکی از نمایش ها هم اسمش رستگاری در شب دور بود که واقعا ضد حال بود ما گفیم از کلاس زبان بزنیم بریم یک تئاتر باحال ببینیم ولی این یکی دیگه واقعا ضد حال بود البته به قول بعضی از بچه ها هنری بود .راستی یادم رفت بگم که بزرگای تئاتر ایران هم بودن امثال علی نصیریان ، سیاوش طهمورس و ... که اسم سایر عزیزان رو یادم نمی آید ولی با همه ی این عزیزان عکس گرفتیم .با فرهاد بشارتی هم عکس گرفتیم هر چند که داور نبود ولی بازیگر یکی از نمایش های تئاتر بود. سیاوش طهمورس هم به کل همه ی ما رو ۳ کرد .
من و آرین و سایر بچه ها بیرون سالن منتظر بودیم تا بریم داخل که آقای سیاوش طهمورس تشریف آوردن و بچه ها هم رفتن که مثلا با آقا سیاوش عکس بگیرن که بعد از دو سه تا عس گفت خسته نباشید و سریع رفت داخل سالن و ما موندیم کلی دختر پسر دیگه که داشتن به ما می خندیدن ولی ما کم نیاوردیم و با پررویی تمام شروع به چرت و پرت گفتن کردیم.روز آخر هم امیر جعفری و هانیه توسلی در برنامه ی اختتامیه نمایش اجرا کردن که دیگه ما به علت شلوغی امتحانات وقت نکردیم بریم ولی بعضی از بچه ها که رفته بودن می گفتن که خیلی خوب بوده.
در حال حاظر من و آرین کچل هستیم آخه جو خرخونی ما رو گرفته و مثلا داریم درس می خونیم آخه قبلا با توجه به برنامه ریزی روزی حد اقل یک ساعت روبه موهای خودمون اختصاص می دادیم.
چند وقت پیش دبیر هندسه تحلیلی از آنجا که هم دبیرستان ما(تیزهوشان) و هم دبیرستان نمونه و شاهد و البته با اون مرکزی ها کلاس داره یک امتحان تستی بین این مدارس برگزار کرد که دختر خانم های اون مرکز رتبه ی اول رو در شهر کسب کردن ورتبه ی دوم رو هممدرسه ما کسب کرد ، نمونه و شاهد هم رتبه های بعدی رو به خودشون اختصاص دادن،تو این امتحان آرین در کلاس رتبه ی اول رو آورد و بعدش من یکی دیگه از بچه ها به طور مشترک رتبه ی دوم رو کسب کردیم. یک امتحان تستی هم دبیر حساب دیفرانسیل گرفت که اون یکی رو دیگه بنده (آریا) نفر اول شدم .بقیه ی امتحان ها هم زیاد سخت نبودن و جزو نفرات برتر بودیم.
الان هم ما در امتحنات به سر می بریم و من از اونجا که درس فردا رو ok هستم اومدم که وبلاگ رو آپ کنم آخه شاید تا بعد از کنکور دیگه مزاحم شما نشیم این بود که از فرصت استفاده کردم و اومدم وبلاگ رو آپ کنم.روز ها داره به سرعت سپری می شه و ما داریم روز به روز به بزرگترین آزمون درسی زندگیمون نزدیک می شیم.ولی از همین الان مطمئنم که با یک epon (ضربه فنی در رشته ی جودو ) ضربه فنیش می کنم. تا الان بیش از یک سال که از جودو به خاطر این کنکور درو بودم و امیدوارم که هرچه سریعتر بیاد و با خوشی پشت سر بگذاریمش و بعد ها به یاد ماه ها و روز ها و ساعت های قبل از کنکور بخندیم.
خوب دیگه بیش از این مزاحم وقت گرانبهای شما دوست عزیز نمی شم ، از زندگی لذت ببرید و شاد باشید که دنیا ارزش غصه خوردن رو نداره .
محتاج دعای شما دوست عزیز هستیم .
bye ![]()
آریا
با سلام خدمت شما عزیزان این اولین بار در مهر ماه امسال است که ما وبلاگ را آپ می کنیم راستی یک خبر بهتون بدم که چند روز پیش یعنی 7.7 (هفت مهر) سالگرد تولد وبلاگ بود یعنی حدود یک سال پیش من و آریا تصمیم گرفتیم این کلبه حقیرانه اینترنتی را افتتاح کنیم.
از این ها بگذریم. روز اول مهر من و آریا با هم یه جایی قرار گذاشتیم و رفتیم مدرسه از در که وارد شدیم با یک صحنه عجیب مواجه شدیم و جا خوردیم، می دونین چی دیدیم؛ مردان سیاه پوش را دیدیم آخه از همون روز اولی همه بچه مثبت شده بودن و با کت و شلوار اومده بودن (البته به غیر از من که با شلوار لی و تی شرت زرد اومده بودم و تو همشون می درخشیدم ![]()
)، البته آریا هم با کت و شلوار اومده بودا!. و این کار من باعث شد که چند نفری کت و شلوار را کنار بگذارند ولی قانونه و کاریش نمی شه کرد آخه از شنبه پوشیدنش تقریبآ اجباری شده.
گفتم کت و شلوار یاد کراوات بستنمون افتادم یک روز من با کت و شلوار و کراوات اومدم مدرسه و با بچه ها عکس گرفتیم و قرار گذاشتیم فردای اون روز با کراوات بیایم مدرسه ومنو آریا و چند نفر دیگه از بچه ها این کار را کردیم وبعد از مدرسه با کت و شلوار و کراوات اومدیم بیرون و … (خودتون باید تصور کنین که چی میشه) و رفتیم تو یکی از پارک های اون اطراف عکس بگیریم تو راه هم به زبان های انگلیسی و فرانسه حرف میزدیم که فکر کنن ما توریست هستیم. یک زنه هم اومد و به ما گفت چرا اینجا عکس می گیرین برین و جاهای دیدنی شهر خودمون رو به ما معرفی کرد.راستی هنوز یادم نرفته بگم که از هر کس می خواستیم ازمون عکس بگیره نیومد ولی چرا…. تا اینکه یک آقای موتور سوار این لطف را در حق ما کردن و عکسرو گرفتن، من الان باید برم از سوپری محله یک کم خرت و پرت بگیرم وبرگردم جایی نرینا!!!!...
…………..
…………..
…………..
خوب من برگشتم البته چند روز بعد آخه تو این چند روز خیلی گرفتار بودیم(امتحانات و ...). خوب کجا بودیم؟ آها، خوب از این چیزها بگذریم میرسیم به شب های قدر که منو آریا بایکی دیگه از بچه ها ساعت 9 قرار گذاشتیم و رفتیم مسجد اما هر جا رفتیم جا گیر نیومد و توی هیچ مسجدی جای سوزن انداختن نبود. تا اینکه به یک مسجد نیمه پر(بهتره بگم نیمه خالی)رسیدیم و رفتیم تو اما تنها توی اون مسجد مراسم گرم و با حال نبود ولی جاتون خالی پذیراییش مفصل بود خوب از اینها هم بگذریم آخه میخوام چندتا از حرفهای شیخ اون مسجد را براتون بگم چون ما از حرفهاش بیشتر خندمون گرفت آخه اول ازداستان یک مرد تنبل که با یک بز به درجات عالی علم و دانش رسیده سخن به میان آورد که هر چی از بزه می پرسه بزه با حرکات سر به اون جواب میده (میدونین کجاش خنده دار بود شیخه هر وقت که میخواست بگه بزه میگه بله صدای بز در می آورد و سرشو مثل بزها تکون می داد). تازه شیخه میگفت تو همین شهر خودمون یک زن پیدا شده که ادعا میکنه عقد کرده امام زمانه (البته به دروغ). راستی هنوز یادم نرفته بگم که شیخه به وصف مفصل انواع ریش(ریش مدل ستارخان ، بزی ، کلنگی و...)با شرح ظاهر آنها پرداخت، آخر هم شروع به روزه خونی کرد. ما که مشغول قرآن خوندن بودیم، اون آخر هم یکم با موبایل بازی کردیم و از مسجد اومدیم بیرون و جاتون خالی رفتیم بندری خوردیم و برگشتیم خونه. اما روز بعد جایی گیر نیاوردیم و دماغ سوخته برگشتیم، روز بعد هم که من باهاشون نرفته آخه برای افطار مهمون داشتیم و از شانس من همون روز تا دلت بخواد جای خالی پیدا می شد.
دوباره سلام آخه منبعد از چند روزی که برگشتم و دارم براتون می نویسم،آخه کلی امتحان داشتیم و وقت نکردم خوب کجا بودیم؟!!! ... آها برگردیم به داستان:
تقریبآ یک هفته پیش زنگ تفریح بود که دیدم آریا و دوتا از بچه های دیگه با مدیر دارن میرن دفتر با کلی پرس و جو دریافتیم که:
آریا و اون دوتا ( محمد و ابولفضل ) رفته بودن بیرون مدرسه جلوی سوپر مارکت داشتند روزه خوری میکردن آخه این جریان برمی گرده به آخرای ماه رمضون ( راستشو بگم آریا اون روز مریض بود و استثنآ همون روز روزه نگرفته بود که...) خلاصه اونا داشتن می اومدن داخل مدرسه که دیدن مدیر دم در ایستاده و داره اونارو نگاه می کنه، اون دوتا سریع موبایلشون رو از جیبشون در آوردن و گذاشتن تو جورابشون (حتمآ شما هم می گین چه آی-کیو وافری دارن) مدیر هم اونا رو دید و از تو جورابشون گوشیهاشون رو در آورد ولی آریا گوشی خودش رو توجیب کتش گذاشته بود و وقتی که مدیر داشت گوشی اونارو می گرفت موبایلشو دراورد و داد به شهریار و اونم اومد کلاس بعد که مدیر به آریا گفت گوشیتو بده اونم جوابشو داد که من گوشی نیاوردم، منو بگردین و... . راستی گوشی محمد و ابولفضل هردوتاش دبلیو 700 و آریا موتورولا وی 3 ایکس (کامپیوترم قات زده انگلیسی می کنم قاتی میشه ...) خلاصه من و دیگر بچه ها سعی در قایم کردن گوشی هامون داشتیم (گوشی من هم دبلیو 800 ) اتفاقآ همون روز اکثر بچه ها گوشی آورده بودن هر کس گوشیشو یکجا قایم میکرد آخر تصمیم گرفتیم که گوشیهامون رو روی کمد تلوزین بگذاریم که شانس آوردیم معلم اومد سر کلاس و ما خلاص شدیم. راستی یادم رفت که بگم از امسال تو مدرسه ما توی هر کلاس یک تلوزین و یک دستگاه سی دی گذاشتن و اتاق فیلم رو هم تبدیل به یک کلاس کردن.
راستی گوشی محمد و ابولفضل را همین چند روز پیش به پدر و مادرشون دادند ولی ما حدس میزنیم که همون روزی که پدرشون رو خواستن بهشون دادند.
راستی همین شنبه ای که گذشت من و آریا رفتیم سینما ( فیلم کلاغ پر ) اصلآ جای خالی گیر نیاوردیمداشتیم بر میگشتیم که گفتیم دوباره بریم تو شاید جا گیر بیاریم که یک صندلی ردیف آخر و یکی چند تا جلوتر بود که آریا روی عقبی و من روی جلویی نشستم و خوردنی ها رو تقسیم کردیم و بعد از چند دقیقه دونفر از کنار من بلند شدن وآریا اومد حتی یک صندلی هم کنار ما خالی بود. ما فکر نمیکردیم که باگذشت یکی دو هفته از اکران این فیلم سینما اینقدر شلوغ بشه تازه مسولین می اومدن و خوانواده ها رو بلند می کردن می بردن طبقه بالا سالن خانوادگی که ..... .
امیدوارم که دیگه شما رو خسته نکرده باشم شما رو به خالق یکتا می سپارم و قربونتون
آرین
سلام به تمامی دوستانی که از این وبلاگ دیدن می فرماینید. نماز و روزه ی همگی قبول باشه .
این بار نوبت من (آریا) شده که وبلاگ رو آپ کنم. از آنجا که همه ی مراکز سمپاد پیش دانشگاهی رو از تابستون شروع می کنن من و آرین هم از شهریور ماه داریم می ریم مدرسه . از همون روز اول که دبیر ها اومدن سر کلاس شروع کردن به درس دادن . تا حالا هم اتفاق به اون صورت خاصی نیافتاده ، دو هفته پیش آرین سیم کارتی رو که ثبت نام کرده بود اومد و آرین هم گوشی دار شد . من و یکی دیگه از بچه ها هم با هزار زحمت تونستیم شیرینی گوشیش رو بگیریم ولی جای شما خالی خیلی حال داد .ولی شانسی که آورد این بود که شمارش خیلی رند شد ۶۰۶۶ چهار رقم آخرش شمارش رنده تقریبا مثل مال من ولی با کمی تفاوت .روزای اول که کلی با هم sms بازی می کردیم .و الان هم داریم دنبال یک گوشی خوب براش می گردیم ولی مونده بین دو تا گوشی MOTOROLA , SONY ERICSSON کدوم یکی رو بگیره ؟؟؟ . به نظر شما کدوم یکی رو بگیره بهتره ؟؟؟
نمی دونم از کجا بگم چون که چیزی برای گفتن نیست جز درس درس درس ... . حسابی داریم ضد حال می خوریم با این همه درس. راستی یک چیزی رو یادم رفت بگم .دو تا از بچه ها دارن می رن مالزی برای تدریس
، آخه از کنکور ترسیدن و دارن می رن که یک وقت سر جلسه ی کنکور سکته نکنن . با حساب خود بچه ها قرار ۶ ماهی برن کاج زبان بعدش هم پیش دانشگاهی رو بخونن و تازه بعد برن دانشگاه . همون دانشگاه آزاد خودمون می رفتن خیلی بهتر بود حداقل اینکه ... . البته از این ها آبی گرم نمی شه که بخوان درس بخونن.
همون دوستمون که رفته بود مکه سوغاتی برای هر نفر ۴ تا مداد با یک جانماز آورد تا برای کنکور با اون ها آزمون بدیم.سوغاتی از این باحال تر دیده بودین؟؟؟
ببخشید اگر این دفعه خیلی کوتاه بود ولی سعی میکنم دفعه ی بعد بهتر باشه.تا بعد خدا نگهدار.
آریا
با سلام خدمت شما دوستان عزیز که از وب لاگ ما دیدن می فرمایید، امروز نوبت من یعنی آرین که وب لاگ رو آپ کنم.
خوب چطورید؟! امیدوارم که خوب و سر حال و قبراق باشید و الآن حال گوش کردن حرف های ما رو داشته باشید چون که بعد از مدتها با کلی اتفاق و ماجرا جویی اومدم که موختون رو بخورم؛
چون دقیقآ یادم نیست که کدوم ها اول اتفاق افتادن ممکن که ترتیب بعضی از اتفاقات به هم بخوره که البته زیاد هم مهم نیست، بگذریم حدود دو هفته پیش من و آریا رفتیم به بدرقه یکی از بچه های کلاس به نهم علی (در اصل حاج علی) آخه داشت می رفت مکه و من وآریا هم یک کادوی نسبتآ کوچک و ناقابل رفتیم به بدرقه اش و التماس دعا و… ؛ وقتی رسیدیم اونجا علی جون از خونه خارج شد که دیدیمش و روبوسیو… و با کلی اصرار دیگه مجبور شدیم بریم تو آخه نیست ما خیلی خجالتییم.
همون شب من و آریا و به پیشنهاد اون رفتیم به شهربازی و بازی های مختلف انجام دادیم و حتی بعضی هم چند بار سوار شدیم، من هم سه بار رفتم تو مسابقه شانس شرکت کردم که از شانس بدم دوتا نوار کاست و یک کرم گیرم اومد آخه طرف آخر کلاه برداری بود و کلی پول می گرفت و…. به غیر ازاینها من و آریا رفتیم مسابقه نشانه گیری با توپ که حدود ده بار تو این مسابقه شرکت کردیم اما مگه لیوان هاش می افتادن مثل اینکه اونا رو به هم چسب زده بود و فقط آریا موفق شد با شکستن دو،سه توپ یک جا سوئیچی ببره ![]()
.براتون بگم که اون شب چه شبی بود جاتون خالی ما کلی بازی های هیجانی مثل رنجر و وایکینگ و.... واینقدر اونجا مشغول بازی بودیم که حواسمون به ساعت نبود آخه ما ساعت 7.5 رفتیم شهر بازی و وقتی به ساعت نگاه کردیم دیدیم که ساعت 11 ،بعدشم رفتیم پیتزایی توی شهربازی و جاتون خالی دلی از عزا در آوردیم و آژانس گرفتیم و اومدیم خونه... .
و در ضمن پدر بزرگ پدری من حدود 1 ماه پیش عمرش رو داد به شما و چون می خواستیم مطالب خوشایند بنویسیم و اوقات شما رو به کام شیرینتان تلخ نکنیم، تصمیم گرفتیم درباره فوت پدر بزرگ مادری من و پدربزرگ آریا که در سال تحصیلی گذشته (سوم) این اتفاقات شوم رخ داد چیزی ننویسیم.
راستی از مدرسه براتون بگم که من و آریا رفتیم برای پیش دانشگاهی ثبت نام کنیم کهمتوجه شدیم یک سری از قوانین مدرسه عوض شده؛ از جمله اجبار برای پوشیدن کت و شلوار برای کل بچه های مدرسه این هم از ویژگی های مدیر جدیده دیگه (اگه خاطرات ما رو دنبال کرده باشین میدونین(میدوونی) که مدیر قبلی ما از مدرسمون رفته و...) و در ضمن چون دو تا سوم ریاضی باید برن به یک پیش ریاضی نصف بچه ها باید با مدرسه خداحافظی کنند که برای این کار هم به معدل و انضباط نگاه میکنن که خوشبختانه من وآریا از این بابت مشکلی نداشتیم و ثبت نام ما قطعی شد و چون پیش دانشگاهی ها متمرکز شده(یعنی همه پیش دانشگاهی های شهر در یک مدرسه با عنوان پیش دانشگاهی جمع شدند البته به غیر از مدارس خاص (یعنی ما) که البته مثل اینکه مدارس غیر انتفاعی هم مستثنی از این قانون شدند و خوشبختانه یا بدبختانه مشمول این قانون نشدند).
می بخشین که وقت گران بهای شما را با پر حرفی خودم گرفتم،
آخه شاعر می گه:
کم گوی و گزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد
نظامی
دوستدار همیشگی شما آرین
سلام ، سلام به همه ی بچه مدرسه ای ها مخصوصا بروبچز سمپادی .
فكر كنم الان دیگه همه كارنامه ها رو گرفتن و بعضي ها شاد و خوشحالن و بعضي ها هم ناراحت و دپرس مثل من و آرين. البته چون ما سال سوم بوديم و برگه ها تو حوضه تصحيح مي شد خيلي ضد حال خورديم .
امسال از شانس ما تا حدي برگه ها رو بد تصحيح كردن كه ناچاراً مدير ما به حوضه نامه ای نوشت كه اين چه وضع تصحيح كردن ( هر چند كه به جايي نرسيد ) . البته با توجه به امتحانات ترم اول خيلي ساده بود ولي مصحح ها نامردي كردن. معدل بچه هاي كلاس ما و اون يكي كلاس همه دور و بر 5/17 مي چرخيد ، ولي يك وقت فكر نكنين معدل من و آرين هم اين شد ها ، من 55 صدم بالاتر از 5/17 شدم و آرين هم 25/۱.
شاگرد اول هم که معدلش ۷۵/۱۹ شد.
البته من يك شانسي هم كه آوردم اين بود كه كل نمراتم صفر نشد . آخه تو حوضه چند تا دبيرستان با هم بوديم ، از قضا يكي از بچه هاي اون دبيرستان با من دوست بود و يك شانس ديگه اي هم كه آوردم اين بود كه پشت سر هم افتاديم ، روزي كه امتحان حسابان بود اين دوست من با حالي گرفته وارد كلاس شد و اومد پيش من و گفت كه با اون همه دبير باز هم چيزي ياد ندارم . اين بود كه من قبول كردم كه به اين بنده ي خدا به طور اساسي برسونم . به محض اين كه قبول كردم چند تا برگه ي كوچيك از تو جيبش بيرون آورد و داد به من كه مثلاً بهش برسونم ، منم كه جو فردين بازيم گل كرده بود قبول كردم تا اين كه امتحان شروع شد . هنوز نيم ساعت از امتحان نگذشته بود كه گفت جواب ها رو بنويس كه من گفتم صبر كن من همه رو جواب بدم بعد برات بنويسم ولي مگه كو گوش شنوا؟؟!!!. انقدر اصرار كرد كه من قبول كردم در حالي كه هنوز 5 تا از سوال هاي صفحه ي دوم رو ننوشته بودم . با هزار بدبختي برگه رو بهش رسوندم . تا وقتي اون داشت جواب ها رو كپي مي كرد من هم يكي ديگه از سوال ها رو جواب دادم كه ناگهان مراقب به سمت دوستم رفت و گفت برگه رو بده ، دوست بدبخت ما هم برگه رو بي هيچ تعارفي تحويل داد .اين شد كه هم برگه ي پاسخ های من رو گرفت و هم برگه ي پاسخ های دوستم رو و گفت برين بيرون تا ببينم چي مي شه ...
ما هم با كلي ضد حال رفتيم بيرون كه براي اولين بار نزديك بود ... . اين شد كه درس حسابان رو كه يكي از مهمترين درس ها بود رو گند زدم ، البته جاي شكرش باقي كه همه ي درس ها رو صفر ندادن .
من و آرين هم اين تابستون رو بايد از هم جدا باشيم آخه آرين كلاس هاي علوي مي ره در حالي كه من در منزل درس مي خونم. اين اولين تابستون بعد از چند سال كه بايد من و آرين جدا از هم باشيم .
موفق باشید و همه ی شما رو به خدا می سپارم .
..آریا..
در آخر هم مطلب رو با نوشته ای از ارنست ٌچگوآرا به پایان می رسانم.
با سلام به شما دوستان عزیز که از کلبه اینترنتی ما دیدن می کنید، امروز نوبت من یعنی آرین که سرتونو بخورم.
مدتی بود که به خاطر امتحانات وبلاگ آپ نشده بود ولی امیدوارم که از امروز بتونیم جبران کنیم.
خوب از امتحانات براتون بگم که خیلی باحال بودن اصلآ وقتی به برگه های امتحان نگاه می کردیم ..... آخه از امسال 30 در صد کنکور امتحان نهاییه و برای همین تا حدودی سخت گرفته بودند ولی با توجه به امتحانات کلاسی ای که ما داشتیم خیلی خوب بود . اگه امتحانات نهایی امسال در سطح سالهای قبل بود معدلمون بالای 19.5 میشد آخه سطح امتحانات نهایی سالهای قبل خیلی پایین تر از سطح کلاس بود و ما هم نمونه سوالات سالهای قبل رو میخوندیم و خوشحال می رفتیم سر جلسه به امید اینکه نمره 20 بگیریم ولی خبر نداشتیم که اینقدر بد تصحیح می کنند و ما ۱۹ می شیم. ( البته اینو خیلی هم جدی نگیرید ).
از حق نگذریم امتحان فیزیک سخت بود و قرار بود که دوباره بگیرن ولی بارم سوالات رو عوض کردن که این مسئله به ضرر من و آریا تموم شد؛ آخه قبل از یکی از امتحانات بعد از فیزیک معلم فیزیکمون رو گیر آوردیم و باررم بندی جدید از اون گرفتیم و دیدیم بارم که سوالاتی که درست نوشته بودیم کم کردن و اونایی که غلط نوشته بودیم زیاد کردن با شنیدن بارم های جدید داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم و دیوانه میشدیم............. .
امیدوارم که شما امتحانات رو خوب داده باشین ولی سومی ها رو فکر نکنم آخه... .
اگه ما نتونستیم وبلاگ رو سر موقع ( آخر هفته ) آپ کنیم دلگیر نشین آخه ما هم باید به فکر کنکور باشیم ولی با این نمرات افتضاح 30درصد کنکور رو از دست دادیم که فکر کردن بهش درد آوره.
امیدوارم که سرتون رو به درد نیاورده باشم. با اینکه مدتها بود که وبلاگ رو آپ نکردیم ولی مطالب زیادی برای گفتن نیست پس از گزافه گویی و اطناب کلام می پرهیزیم و این دفتر را اینجا می بندیم به امید آنکه در فردایی بهتر و با دستسی پرتر و با نشاطی بیشتر برگردیم و صفحات جدیدی از این کتاب فانی را ورق بزنیم، پس تا سلام و درودی دیگر و با آرزوی سعادت و خوشبختی برای همه شما خوبان، خدانگهدارتان باد
دوست دار همیشگی شما آرین
۳ شنبه اولین امتحان شروع می شه و من(آریا) اومدم که وبلاگ رو آپ کنم و بعد هم کامی رو جمع کنم تا بعد از امتحانات . یکی از اون اتفاق هایی که خیلی مهم بود و تو این مدتی که وبلاگ رو آپ نکردیم اتفاق افتاد رو مب خوام برای شما شرح بدم.
قبلا گفته بودیم که ما زنگ های تفریح تو کلاس خیلی شلوغ می کنیم. و معمولا هم شلوغی ما مربوط به رقصیدن و آهنگ خوندن . همه ی کارهایی رو هم که می کنیم آرین فیلم می گیره. از اول سال تا حالا روی هم رفته خیلی شلوغ کاری کردیم و آرین هم همشو فیلم گرفته. همهی فیلم ها رو که روی هم بذاریم حدود ۱۰۰ تایی می شه. از قضا چند تا از بچه ها از آرین خواستن که این فیلم ها رو cd بزن تا همه بتوانند زحمت یک سالی رو که کشیدن ببینند . بعد از چند روز این فیلم که قرار بود فقط بین بچه های کلاس بمونه به بیرون از کلاس درز کرد و سایر بچه هاس مدرسه هم کارهای ما رو دیدن. روز بعدش تو کلاس و مراسم صبحگاهی همه ی بچه ها دپرس شده بودن و حسابی حالشون گرفته بود . و دنبال اون کسی بودن که این فیلم رو به بقیه داده بود ، ولی آخر معاوم نشد که کی cd رو به بقیه داده .البته بچه ها بیشتر نگران این هستن که فیلم تو شهر پخش نشه شما هم دعا کنید تا ...
یک اتفاق دیگه هم که تو این مدت افتاد مربوط به چند وقت پیش می شه که : قرار بود دبیر جبر برای این که مستمر ها رو رد کنه یک امتحان بگیره . امتحان رو هم برای روز پنجشنبه گذاشته بود . بچه ها همه از زنگ اول تا زنگ جبر که دو ساعت آخر بود داشتن خر می زدن :
دبیر گرامی ۱۰ دقیقه دیر کرد ، یجه ها هم به هوای این که دبیر نداریم شروع به خوشحالی و سر و صدا کردن. صندلی های تک نفره از این طرف به اون طرف رو هوا پرواز می کردن و همه مشغول شلوغ کردن بودن که یکی از بچه ها که مواظب بود کسی نیاد هواسش پرت شد و یک دفعه ناظم سرو کلش پیدا شد . همه سریع خواستن بشینن سر جای خودشون که باز یکی از بچه ها یکی از صندلی ها رو پرت کرد هوا و ناظم هم دید. معاون پرسید چرا این صندلی این جوری شد اون دوست ما هم برای شوخی کردن گفت لجازه پامون گرفت به صندلی و صندلی رفت هوا . همین کار باعث شد که ناظم لج کنه و همه ی بچه ها رو از کلاس یبرون کنه. ولب بعد از مدرسه بیرون کرد و به این طریق امتحان ما لغو شد . دبیر هم ناراحت شد و گفت مستمر همه زیز ۱۰ ، ولی یا اون دبیری که ما داریم فکر نکم کسی رو زیر ۱۰ بده.
خب دیگه من باید با همه ی شا عزیزان خدا حافظی کنم تا بعد از امتحانات .
پس تا بعد بدرود.....
دوست شما آریا
با سلام خدمت شما عزیزان که از این سایت دیدن می فرمایید امروز نوبت من (آرین) که براتون خاطرات رو شرح بدم ببخشید که تآخیر ما تو نوشتن مطالب زیاد شد. اول از هر چیزی می خوام سال نو را به همه شما ایرانیان تبریک بگم و امیدوارم که سال خوبی را داشته باشین.
خوب من آریا در این مدت به جاهای مختلف رفتیم مخصوصآ که چهارشنبه سوری خیلی به ما خوش گذشت تا ساعت 2 بیدار بودیم و ترقه بازی می کردیم، ایام عیدم که نگو من و آریا سفر کوتاه مدتی هم رفتیم.
خوب از مدرسه براتون بگم روزهای اول که چندتا غایب داشتیم که آریا هم جزو اونا بود هفته اول همه معلما درس رو زیاد جدی نگرفتند اما بعضی هم......
الآن هم که کسره مشغول امتحانات هستیم روز دوشنبه هم که قرار بود معلم زبان فارسی از ما امتحان بگیره باز هم ما رو سر کار گذاشت و برای شونصدمین بار به قولش وفا نکرد و امتحان نگرفت ما تا حالا امتحان زبان انگلیسی و حسابان و شیمی و امروز تاریخ دادیم نمره زبان انگلیسی من 19.5 و آریا 19.75 شد من که چهارتاشونو خوب دادم، فکر می کنم که آریا هم خوب داده باشه و ما باز هم جزو نمرات برتر کلاس باشیم خلاصه بگم نمرات رو بعدآ وقتی که معلم داد من یا آریا براتوون شرح می دیم تازه این شروع کاره چون هنوز امتحان عربی، ادبیات فارسی، زبان فارسی، دوباره زبان انگلیسی، جبر، زبان انگلیسی، هندسه، دوباره ادبیات فارسی و... داریم یعنی هر روز هفته مشغولیم، پس باید به ما حق بدین که نتونیم سر وقت وبلاگو آپ کنیم راستی فیلم 300 دیدین. ما با معلم شیمی اونقدر صمیمی شدیم که براش فیلم هم می بریم، این فیلم رو هم آریا برای معلممون برد.
الآن که دارم مطالب رو تایپ می کنم به اینترنت وصلم(کانکتم) برای همین دارم خلاصه می نویسم فردا هم که دوشنبه باشه شاگرد اولها رو میبرن به اردو برای همین من و حمید جون که وبلاگش تو لینکدونی فردا امتحان ادبیات نمی دیم آخه مارو از ساعت 7 صبح تا 6 عصر می برن.
در ضمن قراره هفته دیگه مدرسه ما بچه ها رو به اردوی شمال ببره می دونم که اگه بریم خیلی خوش می گذره اگه طی نوشتن این مطلب غلط املایی دیدین به بزرگواری خودتون ببخشید.
خوب فکر کنم که خیلی حرف زدم سرتون رو نمی برم و همینجا ازتون خداحافظی می کنم امیدوارم که از خوندن خاطرات ما لذت برده باشید.
ممنون و بای ی ی ی ی.
از دفعه ای که آرین وبلاگ رو آپ کرد اتفاقات زیادی روی نداد به جز چند موردی که برای شما دوستان می نویسم.اولین اتفاق مربوط به دادن کارنامه ها بود.روزی که برای دفاع از حق انرژی هسته ای رفتیم ، بعد از برگشتن معاون وارد کلاس ما شد و شروع به دادن کارنامه ها کرد.در آخر معدل آرین شد ۱۸ البته ۱۸ خالص نه ، یکم بیشتر از ۱۸ و معدل من هم شد ۵/۱۷ ،ولی جز شاگردها شدیم . شاگرد اول هم حمید جون شد که وبلاگش تو قسمت لینکستان هست .بعد از دادن کارنامه ها مدرسه تعطیل شد ، چیزی که تا حالا سابقه نداشت.
موضوع بعدی هم مربوط می شه به مسابقات آزمایشگاهی که در پست قبلی آرین جون به طور مفصل توضیح داد چون که خودش جزء نفرات مسابقات بود. بعد از چند جلسه کلاس رفتن بالاخره مسابقات شروع شد ، البته مرحله ی شهرستانی.روز مسابقه آرین و یکی دیگه از بچه ای فیزیک و همینطور سایر رشته ها رفتن و بعد از مسابقه هم دیگه مدرسه نیومدن
.بعد از دو سه روزی یک روز که فیزیک داشتیم دبیر وارد کلاس شد و بعد از حضور غیاب به آرین گفت :خسته نباشی آقای ... .آخه آرین تو مسابقات رتبه نیاورده بود. اتفاق بعدی هم مربوط به شلوغ کاری های کلاسی می باشد.ما بچه های کلاس ۲۰۸ بعد از اینکه زنگ می خوره و کلاس تعطیل می شه سریع برنامه ی ما هم شروع می شه.یکی می شه خواننده و یکی می شه نوازنده و بقیه ی بچه ها هم شروع می کنن به رقصیدن. آرین هم چون بچه ها بهش میگن اون هم دوربین دیجیتالیش رو می آره و می شه فیلمبردار. زنگ تفریح اول که به همین منوال گذشت . زنگ تفریح دوم آرین و چند تا از بچه ها داشتن فیلم زنگ قبل رو می دیدن که مدیر اومد تو کلاس و دوربین رو از آرین گرفت و با خودش برد. بچه ها هم همه داشتن به بدبخت شدن خودشون می خندیدن . تو بین بچه ها دوتاشون خیلی ضد حال خوردن ، آخه یکی از بچه ها مسئول انجمن اسلامی مدرسه بود و اون یکی هم مسئول بسیج مدرسه. مسئول بسیج که مداح مدرسه هم به حساب می آد چون صداش خوب خواننده ی کلاس هم هست و مسئول بسیج هم که یک پسر تپلی می باشد جزء رقاص ها بود .همین امر باعث شد که به تکاپو بیفتن تا دوربین و از مدیر بگیرن.در آخر هم با وساطت یکی از معاونین تونستن دوربین رو بگیرن اون هم به بهانه ی این که دوربین رو آوردن تا از مراسم ۲۲ بهمن عکس بگیرن ، آخه همون روز جشنی به مناسبت ۲۲ بهمن تو مدرسه برگزار می شد اون هم چه جشنی.فعلا هم مدیر نداریم چون که مدیر عزیز رفت سازمان و مدرسه در حال حاظر شیر تو شیر می باشد.موضوع
دیگر هم مربوط به چهارشنبه سوری می باشد. این روز ها خیلی تو مدرسه شلوغ شده . هر روز تو کلاس شروع می کنیم به ترقه بازی.البته با هزار مکافات آخه اگر یکی از معاونین متوجه بشن انضباط همه رو ۲ نمره کم می کنن ، همون اتفاقی که پارسال افتاد.
ببخشید اگر حوصله ی شما دوست عزیز رو سر بردم.امیدوارم که کمال استفاده رو کرده باشی.خوب دیگه شما دوستان عزیز رو تا بعد به خدا می سپارم.موفق و موید باشید.بای بای ی ی ی.![]()
آریا
سلام سلام سلام، به همه شما گلهای سرسبد دهکده جهانی اینترنت که از باغچه کوچک highschool recollection دیدن می فرمایید.
بالآخره بعد از یک ماه ما برگشتیم تا خاطرات... خودمون را برای شما شرح دهیم.
از اولین روز بعد از امتحانات که کلاس ها رسمآ دایر شده بود معلم ها شروع کردند به دادن برگه ها البته اول برگه ها را دونه به دونه جلوی خود بچه ها تصحیح می کردند و به بچه ها می دادند به طوری که هر وقت که معلمی اسم یکی از بچه ها را می خوند دلش می ریخت و همه منتظر بودن تا ببینن که فلانی نمره چند شده یا بالاترین نمرات کلاس چه کسانی هستند ( تا به اونا بگن ای خرخون )، خلاصه نمرات همه بچه ها برای همدیگه سورپرایز بزرگی بود.
خوب من می خواستم نمرات خودم و آریا را بنویسم ولی به سفارش آقا آریا این کارو نمی کنم نمرات خودم که بد نبود شاید شاگرد اول یا دوم یا شاید هم سوم بشم، آخه در بیشتر درس ها بالاترین نمرات را می آوردم حتی در شیمی که فکر می کردم خراب کردم آخه امتحاناتمون خیلی سخت و به قول یکی از بروبچ با حال در سطح word class بود که امتحان شیمی هم از همشون بدتر بود با نمره 18.5 دومین نمره کلاس را آوردم (در ضمن بالاترین نمره کلاسمون 20 بود) آقا آریا هم که دیگه ازش نگو... و در بعضی دروس مثل جبر بالاترین نمره کلاس را آوردم من که فکر می کنم نمراتم بد نباشه و معدلم بالاتر از سال قبل بیاد ولی از آریا بعید می دونم نمیدونم که چرا نمراتش اینجوری شد اول سال من آریا و دو نفر دیگه ازبچه ها بالا ترین نمرات کلاس را می آوردیم ولی نمی دونم که چرا تو امتحانات ترم اینجوری شد، خلاصه کنم تو این هفته مدرسه اولیا را دعوت می کنه تا کارنامه های بچه ها را بهشون بده تازه بعدشم باید اونها را اولیا امضا کنند و به مدیریت مدرسه تحویل بدهیم اینم از مدرسه ما آخه مدارس خاص این دردسرها را دارن دیگه خلاصه وقتی که کارنامه ها را دادن معدل خودم(یعنی آرین) و آریا را براتون می نویسم البته اگه آریا جون اجازه بده.
توی خاطره قبلی آریا گفت که بعد از امتحانات نتیجه مسابقات آزمایشگاهی را براتون شرح میدیم، حالا من می خوام براتون بگم؛ بعد از امتحانات آزمون فیزیک، شیمی، کامپیوتر و زیست برگزار شد که همه آزمون ها هم زمان بود. من هم سوالات فیزیک و هم شیمی را گرفتم و شروع کردم به پاسخ دادن چون اول فیزیک را شروع کردم وقت زیادی برای شیمی باقی نموند و تست های فیزیک را هم با عجله زدم ولی خوشبختانه و خدا را شکر با کمک خدا من و آریا و چهار- پنج نفر دیگه قبول شدیم و وارد مسابقه عملی شدیم که خلاصه براتون بگم من (آرین) و یک نفر دیگه از بچه های کلاس سوم ریاضی رقیبمون موفق شدیم که از این آزمون هم سربلند بیرون بیایم و انتخاب بشیم. حالا ما دو نفر (آرین و آقای فلانی) باید خودمون را برای مسابقات شهری و استانی شرکت کنیم.
و در ضمن امیدوارم که ماه محرم و فیوضات آن بهره کافا و وافی را برده باشید و به شما مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم (هر چند دیر شده).
و در پایان از اینکه به پای خاطرات ما نشستین و اونها را خوندین کمال تشکر را دارم (ولی خودمونیما این آخراشو چقدر کتابی نوشتم) و باز هم متشکرممممممممممم
فعلآ بای ی ی ی ی ی ی ی.
در حال حاظر که دارم خاطرات رو می نویسم یه ۲ ساعتی از مدرسه اجازه گرفتیم البته این مودبانه اش بود . از اون جا که شنبه امتحان ترم حسابان داشتیم و ما یعنی من آرین جون و سایر بچه ها بعد از کلی اسرار نتونستیم مسولین و راضی به تعطیل مدرسه بکنیم من و آرین به همراه دو تن از دوستان از مدرسه جیم شدیم
. خیر سرمون ما از مدرسه زدیم بیرون که بریم خونه درس بخونیم ولی آقا شیطونه ما رو گول زد
و به cn اومدیم . ولی چون بیکار بودیم گفتیم که وبلاگ رو آپ کنیم چون تا آخر امتحانات وقت نداریم.
در طول دو سه هفته ی گذشته اتفاق خاصی نیفتاد جز چند مورد که اون ها رو برای شما عزیزان تعریف می کنیم. اولین اتفاقی که جالب بود :
روز پنجشنبه ۲۳ بود که بعد از کلی اصرار دبیر راضی شد که به نمایشگاه بریم ولی عجب نمایشگاهی شد. بچه ها چهار ردیف نمایشگاه رو متراژشو حساب کردن و فول فول شده بودن . این وسط هم باز برای من یه اتفاق باحال افتاد . تو نمایشگاه یکی از دختر خانم ها به چشم من آشنا اومد و البته وقتی خودش به گروه ما رسید به من سلام داد که من هم تو رو دربایسی موندم و بهش سلام کردم ( البته باید بگم که اون دختر خانم همکلاسی من بود تو کلاس زبان ) . سلام کردن من باعث شد که هم آبروی من بره و هم اون دختر خانم آخه هر کسی که از کنار من یا اون رد می شد یه تیکه ای بارمون می کرد که اینجا هم از این کارا ( ولی نمی دونستن که من پسر خیلی خوبی هستم ) . این اتفاق به اینجا ختم نشد آخه بچه ها کلی روی این اتفاق گذاشتن و به دبیر شیمی تحویل دادن البته چون دبیر خوبی بود چیزی نگفت و به دبیرستان برگشتیم .
اتفاق دیگه هم مربوط به یه شلوغ کاری تو کلاس بود . آرین با یکی دیگه از بچه ها داشتن با هم شوخی میکردن و شوخی شوخی داشتن یکدیگرو می زدن
. یک لحظه اون پسر افتاد زمین و اعصابش خورد شد و می خواست با آرین دعوای واقعی بکنه که من به کلاس اومدم و متوجه اوضاع شدم و با یه چشمک به آرین دو تایی رفتیم طرفش و هرکدوم یک دست و یک پاش رو گرفتیم و بلندش کردیم به هوا و گذاشتیمش روی میز دبیر بقیه ی کار رو به بچه ها سپردیم به طوری که وقتی اون دوستمون از روی میز بلند شد هر چیزی رو چهارتا می دید .
خوب دیگه ما باید برگردیم مدرسه چون ۲ ساعت آخر فیزیک داریم و دبیر قصد داره که ۳ تا از بچه ها رو برای مسابقات آزمایشگاهی انتخاب کنه و من و آرین هم باید حضور داشته باشیم .تا بعد از امتحانات که دوباره برگردیم همه ی شما رو به خدا میسپریم .![]()
برامون دعا کنین ما هم برای شما دعا می کنیم .باشه؟؟؟؟؟؟
بای بای
سلام سلام سلام، امروز نوبت اینجانب (آرین) است که خاطرات هفته ای رو که به اتمام برسونم.highschool recollection رساندیم به ثبت کلبه اینترنتی
من و آریا تصمیم گرفتیم تغییرات محسوسی در نحوه به ثبت رساندن خاطرات به عمل بیاوریم که خود شما خواننده عزیز متوجه آن خواهید شد.
دوشنبه روز ضایع کردن بچه ها بود؛ روز قبل که حسابی برف باریده بود و محوطه مدرسه رو سفید پوش کرده بود و به محض این که زنگ خورد همه بچه ها با لوازم کامل به سمت محوطه دویدن و کل مدرسه شروع کردیم به برف بازی، آریا تنها شد و من و دو نفر دیگه از بچه ها هم با هم بودیم و حسابی خوش گذشت، همون روز آریا یک سیگار البته ازنوع تقلبیش رو آورده بود ولی خیلی به واقعیت خیلی نزدیک بود آخه از توش دود در می اومد فقط با این تفاوت که باید توش فوت می کردی منم از نوع (سیگار) برگ داشتم (روز قبل که از کلاس زبان می اومدیم رفتیم که وسایل شلوغ کاری بگیریم من "سیگار برگ و یک بسته دستمال خونی کننده و دو محلول بی رنگ که اگه باهم مخلوط بشن دقیقآ عین خون آدم میشن آخه فروشنده یک قطره رو چاقو و یکی هم رو دستش ریخت وقتی که چاقو رو به دستش زد من و آریا فکر کردیم که واقعآ دستشو بریده خوب آریا هم یک سیگار و یک خودکار شوک و یک موش که وقتی بی دیوار میزنی پخش می شه و باز دوباره با حالت اولیه برمی گردد)، دو ساعت بعد هم به محض خوردن زنگ به محوطه رفتیم و هر کسی یک جایی مشغول برف بازی بود ما هم داشتیم برف بازی می کردیم تا اینکه آریا به کناری رفت و شروع کرد به فوت کردن تو سیگار به طوری که از تو سیگار دود خفنی بیرون می اومد، چندتا از بچه اولی ها با دیدن کار آریا چشاشون چهارتا شد و با تعجب داشتن نگاه می کردن کارهای ما دیگه باعث بدآموزی برای بچه ها شده، خوب، ما هم داشتیم به اون بچه ها که به قول آریا "اس" (گرفته شده از واژه "اسکل") شده بودند، می خندیدم و این کار باعث شد که کلی از بچه ها به ما جذب بشن چیزی نمونده بود که باز دوباره یک سوتی بزرگ پیش معاون بدیم هرچند سیگارش قلابی بود ولی مدرسه و...
روز سه شنبه هم به ادامه جنگ با گلوله های برفی پرداختیم که یک گلوله ناگهانی به پیشونی آریا خورد معلوم نبود که کی از آریا خرده حساب داشت ![]()
.
روز پنج شنبه دو ساعت دوم، زنگ شیمی بحث حسابی سیاسی شد و باعث شورش در کلاس شد که البته دبیر، به قول آریا با سیاست کمونیستی به قافله ای که به راه انداخته بود پایان داد. (پنج شنبه ها یک هفته در میان تا ساعت دو هستیم)، که با خوردن زنگ مدرسه خالی شد و آریا با چند تا از بچه ها رفتن کلی آت و آشغال خریدن آوردن کلاس کامپیوتر ما هم دوره نشستیم و شروع کردیم به خوردن تخمه و ...، طفلک دبیر هم که از پس بچه ها بر نمی اومد چیزی نمی گفت، چون الگوریتم و فلوچارت تموم شده بود. بعد از چندی رفتیم اتاق کامپیوتر اونجا آریا و دو سه نفر دیگه از بچه ها کار خفنی روی سیستم ها انجام میدادند که اگه دبیر متوجه می شد اخراج اونها قطعی بود نمی گم چی کار خودتون حدس بزنید هرچند که برداشتها متفاوته و یکی شاید فکر کنه کار خاصی نکردند و شاید بعضی فکر کنند که .... و من هم در آن میان با سیستم دیگه ای مشغول ورق بازی کردن بودم البته دور از چشم معلم آخه اگه می فهمید... آخه معلممون خیلی گیره تازه از اون حزب ال(حزب اللهی) ها بود و حتی به موسیقی مجاز هم گیر می داد و... دیگه خودتون حساب کنین که ما چی می کشیم ...، موقع رفتن معاون آریا رو صدا زد و با احترام گفت اون ریش ها رو بزن آخه بچه ها اعتراض دارند و نصیحت و نصیحت و نصیحت.
امیدوارم لذت برده باشید و فکر می کنم که به تغییرات پی برده باشید.
تا بعد بای ی ی... .
امروز هم طبق معمول اومدم که خاطرات هفته ی گذشته رو که سپری شد بنویسم.
خوب از اونجا که هفته با شنبه شروع می شه خاطرات ما هم از شنبه آغاز می شه
. دو ساعت اول که فیزیک بود و به مثال حل کردن گذشت . دو ساعت بعد هم فیزیک بود که امتحان داشتیم ، ما داشتیم خودمون رو برای امتحان آماده می کردیم که معاون مدرسه با قیافه ای جدی وارد کلاس شد و یک راست به سمت میز دبیر رفت و بعد از این که سر جاش مستقر شد با قاطعیت تمام گفت آقایان هر کسی که موبایل داره لطف کنه گوشیش رو بیاره بزاره روی میز ، از قضا همون روز چند نفری که گوشی داشتیم ، گوشی ها رو نیاورده بودیم ، و بعد از این که کلی حال معاون رو گرفتیم شروع کرد به بازرسی بدنی (این تیکه خیلی باحال بود) ، در این حین طبق معمول چون معاونان عزیز خیلی با ما مهربون هستن ، مثل همیشه به من ضد حال زدن ، که اون دیگه بماند . دو ساعت بعد ۴ ساعت بعد هم دین و زندگی بود که حسابی ضد حال شد .یکشنبه هم دو ساعت اول حسابان بود . دو ساعت بعد هم کامپیوتر بود که امتحان الگوریتم بود حسابی حال داد . دو ساعت بعد هم تاریخ بود که بعد از این که از چند نفری پرسید قرار امتحان رو برای امروز گذاشت.![]()
![]()
دوشنبه دو ساعت اول ادبیات بود که دبیر بعد از این که از یک نفر پرسید گفت کسی داوطلب نیست که کسی دستش بلند نشد و فقط من داوطلب شدم ، بعد از این که از من پرسید گفت که دیگه کسی داوطلب نیست و وقتی مشاهده کرد که کسی حاظر نیست برای کل کلاس منفی گذاشت که البته این هم به احتمال زیاد جهت ترسوندن بود . دو ساعت بعد هم هندسه بود و با اثبات کردن چند قضیه کلاس به اتمام رسید . دو ساعت بعد هم طبق برنامه زبان فارسی بود . و اما دو ساعت بعد که ورزش بود ، قرار شد مسابقه ی فینال والیبال کلاس ها که یکی از تیم های فینال ما بودیم و دیگری هم دبیران برگزار بشه و البته همین طور هم شد . گیم اول رو ما با امتیاز ۲۵ به ۲۲ از اون ها بردیم ، ولی گیم بعدی رو با امتیاز ۲۸ به ۲۶ باختیم و گیم آخر به یک روز دیگر موکول شد که البته تا حالا اون روز فرا نرسیده . سه شنبه هم دو ساعت اول جبر بود که دبیر برگه های امتحانی رو که گرفته بود تصحیح شده به ما برگردوند که در کل همه افتضاح شدن آخه دبیر هر چی سوال ابتکاری بود رو در امتحا آورده بود و به همین دلیل بالاترین نمره شد ۱۰از ۱۵
. د. ساعت بعد هم که زبان انگلیسی بود که این دبیر هم برای هفته ی بعد قرار امتحان رو گذاشت . دو ساعت بعد هم که حسابان بود و به تمرین حل کردن گذشت ..
چهارشنبه هم که عربی و شیمی و هنسه و فیزیک داشتیم که همه ی این کلاس ها به سختی سپری شد . روز بعد هم که پنجشنبه بود دو ساعت اول حسابان بود که یادم نیست تا کجا دبیر درس داد
. دو ساعت بعد هم شیمی بود که دبیر برگه ها رو داد و در کل نمرات خوب بود . دو ساعت بعد هم جبر بود که با حل کردن تمارین صفحات ۵۶ و ۵۷ گذشت.
خوب این هم از خاطرات هفته ی گذشته ، امیدوارم که زیاد خنک نباشه
. صبح همگی هم به خیر و تا بعد بای بای![]()
![]()
![]()
![]()
دوست شما آریا
A friend is
Someone who does not
Compete with you
A friend is
Some one who is genuinely happy
For you when things go well
A friend is
Someone who tries to
Cheer you up when
Things don't go well
A friend is
An extension of yourself
without which
you are not complete
با سلام خدمت شما دوستان عزیز که از این وبلاگ دیدن می نمایید امروز من یعنی آرین اومدم خاطرات مربوط به این هفته که سپری شد بنویسم.
خوب بر می گردیم به اول هفته یعنی شنبه 24/8 : طبق معمول 4 ساعت اول فیزیک و بحث گروهی و… 2 ساعت بعد هم دین وزندگی بود و امتحان و ضد حالش. روز بعد یعنی یکشنبه قرار بود دبیر حسابان برگه های امتحان رو تحویل بده که در آخر کلاس این امر به وقوع پیوست و بچه ها نمرات درخشان خودشون رو دریافت کردند و در آخر من با نمره 75/16 نفر اول شدم حالا دیگه خودتون حدس بزنین بقیه چند شدن البته باید این را هم در نظر داشت که سوالات هیچ کدوم استاندارد نبودند و ایهام و کژتابی داشتند و دو ساعت بعد هم بهحل کردن چند فلوچارت گذشت و دو ساعت آخر هم تاریخ. دوشنبه هم ادبیات و زبان فارسی و هندسه و ورزش داشتیم که زبان فارسی برگه ها رو داد و و اما زنگ هندسه معلم با چهره ناراحت وارد کلاس شد آخه طفلک از نمرات بچه ها حیرت زده بود چون فقط من و دو نفر دیگه نمره بالای 9 ( از 10 نمره ) آوردیم آقا آریا هم که ماشاالله … دو ساعت آخر هم که با وجد کولاک و برف شدید که همراه باطوفان بود به سختی ورزش کردیم، روز بعد هم دو ساعت اول جبر داشتیم که دبیر قبل از امتحان پیش زمینه ای برای امتحان سخت آماده کرد که نگران نمره نباشین و از این حرف ها آخه بیشتر سوالها نهایی بود و بقیشم چندتا سوال دشوار داده بود و باعث شد که کل کلاس گند بزنیم ، آریا بعد از امتحان یک اس ام اس به دبیر زد و ... .
دو ساعت بعد هم نمرات زبان انگلیسی رو دا که آریا نمره کامل گرفت و دو ساعت بعد هم حسابان داشتیم. چهار شنبه زنگ اول معلم عربی برگه ها رو داد که هم من و هم آریا جزو نفرات اول نبودیم باز من خیلی هم خراب نکردم ولی آریا... و بقیه روز هم با شیمی و هندسه و فیزیک گذشت و اما پنج شنبه زنگ اول حسابان داشتیم و زنگ بعدشم شیمی امتحان گرفت اونهم چه امتحانی هر چی سوال کنکور و ... بود تو امتحان ما آورد و زنگ بعدشم معلم مارو برد آزمایشگاه که وسطاش آریا و چند تای دیگه از بچه ها که تو تیم والیبال بودند به بهانه بازی از کلاس رفتند بعد از آزمایش معلم به وسیله پروژکتور سی دی آموزشی شیمی رو به نمایش گذاشتو ... ، آریا و تیمش هم بازی رو بردند و رفتند فینال با معلما. دو ساعت آخر هم کامپیوتر داشتیم که بچه ها معلم رو خیلی اذیت کردن که معلم گذاشت و رفت.
این هفته چقدر اتفاق افتادها
امیدوارم از خاطرات شیرین و... ما استفاده برده باشید
با آرزوی موفقیت برای شما دوستان عزیز همگی شما رو به خدا می سپارم و با ی ی ی.
بر می گردیم به شنبه ششم آبان ماه ، ۴ ساعت اول که فیزیک داشتیم و بعدش هم ۴ ساعت دین و زندگی ، روز بعدش که یکشنبه بود هم کار به خصوص نکردیم جز گوش دادن به دبیر های محترم .روز بعد که می شد ۲ شنبه ۲ ساعت اول ادبیات داشتیم که تقریبا از تمام کلاس پرسید ، دو ساعت بعد هم هندسه بود که دبیر بعد از حضور و غیاب شروع کرد به صدا کردن یکی یکی بچه ها که پیشش برن تا نمره ی کلاسی رو بده و وقتی که منو صدا کرد و پیشش رفتم کم مونده بود با هم دیگه دعوا کنیم آخه دبیر پررو بعد از این که این همه سر کلاس حرف می زدم گفت که شما خیلی ساکت هستین و اصلا تو کار کلاسی شرکت نمی کنین و من هم با پررویی با دبیر صحبت کردم که صدامون بالا رفت و من هم با عصبانیت دفترم رو از زیر دستش کشیدم به طوری که دفتر نمرش همه پخش زمین شد . روز بعد که سه شنبه بود و بکوب تا ساعت ۵/۱۲ داشتیم درس گوش می دادیم و خیلی حالمون گرفته شد. روز بعدش که چهارشنبه بود و من طبق معمول خواب بودم آخه کلاس عربی اصلا با من سازگار نیست ، دو ساعت بعد هم که شیمی داشتیم و درس به قسمت شیرین استوکیومتری رسیده بود حسابی لذت می بردیم آخه دبیر هی تست می داد . دو ساعت بعد هم هندسه بود که به قضیه حل کردن گذشت ، ۲ ساعت آخر هم فیزیک بود که اتمام فصل اول رو به همراه داشت .روز بعد هم که نجشنبه بود و سر صبحگاه مشاور طبق عادت همیشگی شروع به شعر خوندن کرد و بعد ما رو راهی کلاس ها کردن و تا ساعت ۱۲ درس و درس و درس.
خوب می رسیم به هفته ی بعد که مصادف بود با شنبه ۱۳ آبان روز دانش آموز ، خیلی روز عالی شد آخه فقط ۲ ساعت اول کلاس داشتیم و بعد از ساعت ۸:۳۰ به راهیمایی رفتیم ، چه جمعیتی بود ، بچه ها همه تو توهم بودن و مثل بچه مثبت ها داشتی به راهیمایی ادامه می دادن که بعد از این که من و آرین اومدیم بیرون بچه ها همه شروع به دودره کردن راهپیمایی کردن و شاید می تونم بگم که از کل مدرسه شای ۲۰ نفر موندن ، خیلی خوش گذشت ، من و آرین ۴ نفر دیگه از بچه ها هی اینور می رفتیم و هی اونور ، خلاصه این که خیلی خوش گذشت .
روز بعد که یک شنبه بود و دبیر حسابان بعد از ورود به کلاس شروع به توزیع برگه های امتحانی کرد و بچه ها همه چشاشون چهارتا شده بود . روز بعد که دوشنبه بود و اتفاق خاصی نیفتاد جز کل کل با بچه ها و رو کم کنی . روز بعد هم که سه شنبه بود حسابی کساپل کننده آخه کسی نبود که اسگل کنیم و حسابی بچه ها گرفته بودن . روز بعدش که طبق معمول دو ساعت اول خواب بودم آخه این عربی خیلی با من مشکل داره ، دو ساعت بعد هم شیمی و بعدش هم هندسه داشتیم که تماما به درس دادن گذشت . و اما دو ساعت آخر که فیزیک داشتیم و دبیر بعد از ورود به کلاس و حضور غیاب بعد از اینکه نیم ساعت از کلاس گذشت برگه های امتحانی رو بین بچه ها تقسیم کرد که چه برگه ای بود دو صفحه سوال که جمعا می شد ۲۵ تا و هر کسی از بچه ها که برگی رو می گرفتن شروع می کردن به جواب دادن که یک وقت ، وقت کم نبارن ، جالب اینکه اولین امتحانی بود که بچه ها تقلب نمی کردن ، آخه طفلکی ها وقت نداشتن. روز بعد هم بعد از کلی سخنرانی رفتیم سر کلاس که دبیر حسابان برگه ها رو داد و آه همه رو در آورد آخه در مجموع از ۲۳ نفر ۱۹ نفر زیر ۱۰ شده بودن و فقط من آریا و آرین و دو نفر دیگه از بچه ها بالای ۱۰ شدیم که البته نمره های ما هم به ۱۵ نرسید که در آخر قرار شد دبیر یک دفعه ی دیگه امتحان بگیره .
خوب می رسیم به هفته ای که گذشت یعنی شنبه ۲۰ آبان ، ۴ ساعت اول فیزیک و ۴ ساعت دوم هم دین و زندگی داشتیم که تماما به درس دادن گذشت . روز بعد م که یکشنبه بود و ۲ ساعت اول حسابان داشتیم و تمرین حل کردیم ، ۲ ساعت دوم کامی داشتیم که به اتاق کامی ها رفتیم و حسابی خوش گذشت ، ۲ ساعت آخر هم تاریخ بود که می شه گفت از کل کلاس سوال کرد .روز بعد که دوشنبه بود ، دو ساعت دوم امتحان هندسه داشتیم که خیلی خوب بود و چهار ساعت بعد هم به ترتیب زبان فارسی و ورزش داشتیم. البته چون چند وقتیه مسابقات والیبال کلاسی بین کلاس ها شروع شده بازی داشتیم ، که البته بازی دوم ما بود و با دبیر ها داشتیم که در عین نامردی ۲ به ۱ باختیم البته بازی قبل رو از کلاس سوم تجربی برده بودیم. روز بعد هم ۳ شنبه بود که تا ساعت ۱۲:۳۰ مدام درس گوش دادیم و تکالیف نوشتیم . روز بعد که چهارشنبه بود و دو ساعت تول عربی داشتین که خیلی خیلی سخت بود و به کل تمامی بچه ها گند زدیم. دو ساعت بعد هم شیمی داشتیم که اون هم همش تمرین حل کردیم ، دو ساعت بعد که هندسه بود و دبیر برگه های تصحیح شده ی ما رو داد و خیلی خوب بود . و اما دو ساعت آخر که فیزیک داشتیم که دبیر با عصبانیت وارد کلاس شد و بعد از کلی نصیحت برگه های ما رو ضمن این که با صدای بلندی می خوند بهمون می داد که در آخر ۱۵ نفر زیر ۱۰ شدن و ۵ نفر هم بین ۱۰ تا ۱۲ شدن و من آرین و یکی دیگه از بروبچز بالای ۱۵ شدیم که من نفر اول شدم اون هم با نمره ی ۱۷ البته خیلی امتحان سختی بود .خیر سرمون مدرسه ی خاص می ریم . روز بعد هم که دبیر حسابان دوباره امتحان گرفت که این دفعه به مراتب بهتر بود و ۲ ساعت بعد هم شیمی و ۲ ساعت آخر هم جبر داشتیم که شیمی به درس دادن گذشت و جبر هم به تمرین حل کردن گذشت . و وقتی که زنگ خونه به صدا در اومد هم بازی والیبال ما با بچه های بابابزرگ مدرسه شروع شد که در آخر ما با برد ۲ به هیچ در مقابل اون ها به عنوان اول گروه انتخاب شدیم.
آخ خ خ خ که چقدر زیاد بود.
امیدوارم که از خاطرات ما نهایت لذت را ببرید
تا بعد دوستان بدرود![]()
![]()
![]()
و اما شنبه 29/6 تو درس فیزیک گروه ما باز دوباره طبق معمول درخشید و دو تا مثبت و یکی متوسط گرفتیم و اما دو ساعت آخر یعنی زنگ دین و زندگی همش وقت تلف کردیم و اما روز بعدش یکشنبه دوساعت اول تمرین های حسابانو حل کردیمو زنگ کامپیوتر هم با حل کردن چهارتا تا الگوریتم گذشت ولی دو ساعت آخر تاریخ داشتیم و زنگ بسیار شیرین و دلنوازی بود البته به خاطر دبیر باحالمون، دوشنبه هم که دو ساعت اول ادبیات درس داد و دو ساعت بعد هم به حل کردن تمرین های هندسه گذشت و اما دو ساعت سوم که اساس ضدحال بود چون دبیر زبان فارسی هنگامی که وارد کلاس شد گفت ده دقیقه بخونین می خواهم امتحان بگیرم وقتی که ده دقیقه گذشت یعنی وقتی که چشممون به سوالات خورد در جا خشکمون زد چون سوالات کنکوری بود و تشریحی و... و حسابی حال ما گرفته شد و فکر کنم همه به کل گند زدن، سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه هم که تعطیل بود و تفریح و... .
بازهم امیدواریم که ازخاطرات شیرین و گند ما لذت برده باشید و از فیوزات آن بهره کافی ببرید
.
بای
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت تمامی دوستان عزیز، درست که چند روزی از عید فطر گذشته ولی تبریک و شادباش من و آریا را بپذیرید.
خوب، امروز بعد از سه هفته اومدم آپ کنم، ببخشید اگه یکم دیر شد، آخه این دو هفته درس ها زیاد شده بود و کلاس های فوق العاده هم حسابی وقت ما را گرفتند و ما دیگه برای وبلاگ وقت زیادی نداریم ولی چون وبلاگ رو ساختیم نمی شه که رهاش کرد.
روز اول سه هفته پیش یعنی شنبه 22/6 اتفاق زیاد خاصی نیفتاد، فقط گوش دادن به درس و انجام تکلیف و ... . روز بعدش که تعطیل بود، و اما دوشنبه که خیلی هیجان انگیز بود، دو ساعت اول یعنی زنگ ادبیات گذشت و زنگ تفریح خورد من و آریا سریع خودمون رو به زیر زمین رسوندیم که اتاق فیلم و کامپیوتر و نمازخانه و به خصوص دستشویی دبیران در اونجا واقع است.
( روز قبلش ما دو سه تا بمب بودار مدل جدید خریدیم ) و همین که اوضاع مناسب شد آریا به محل وقوع جرم رفت و به سفارش من با استفاده از قضیه لولا در گوشه بالای در دستشویی بمب رو با چسب نواری چسبوند به طوری که اگه در بسته بشه بعد از چند ثانیه بمب میترکه خلاصه سریع از اونجا دور شدیم و به کلاس هندسه رفتیم و اما زنگ تفریح بعدی کل سالن رو بو برداشته و لباس یکی از دبیران گرامی موزون و خوش ترکیب شده بود ما هم بعد از کلی خندیدن به کلاس زبان فارسی با ضد حال مخصوص خودش رفتیم و زنگ آخر هم ورزشو... .
سه شنبه و چهار شنبه هم که اتفاق خاصی نیفتاد فقط آقا آریا دو ساعت اول چهارشنبه رو که عربی داشتیم خواب بود و من هم اصلآ حس و حال عربی رو نداشتم.
پنج شنبه معاون دوباره شروع به شعر خوندن کرد ولی این دفعه پیشرفت کرده بود چون به بچه ها یکی یدونه برگه داد تا با اون همراهی کنند بچه ها هم چقدر اونو همراهی کرن
و بعد هم این روز مثل روزهای گذشته سپری شد.
خاصرات هفته بعدشم بعد براتون مینویسم فعلآ بای عزیزان
داشت روزهای دیگه خیلی ضد حال بود .
شنبه : یه کاری کردم که اگر یکی از مسولین دبیرستان اعم از ناظم و مشاور متوجه بشن حالمو می گیرن اساسی ـ کار زیاد
به خصوصی نکردم ها ها فقط یکم کارم شرعی ـ سیاسی بود ، البته یه ذری از یکم اونورتر .
۴ ساعت اول فیزیک داشتیم
که دبیر فیزیک با نامردی تمام دو تا نمره ی مثبت گروه ما رو نداد و به جاش یه دونه نمره ی متوسط گذاشت که فکر کنم به
خاطر شلوغی گروه ما بود . بعدش هم که ۲ ساعت دین و زندگی داشتیم که تماماً به درس دادن گذشت که البته کلاس خالی
از لطف نبود چون دبیر محترم دائماً جهت سرگرم کردن بچه ها و عوض کردن جو چیزی می گفت .
۱ شنبه : خیبی بد نبود ولی زیاد خوب هم نبود ـ ۲ ساعت اول که که حسابان داشتیم وکه تمامی وقت به تمرین حل کردن
گذشت . ۲ ساعت بعد کامپیوتر داشتیم که از اول تا آخر کلاس همش دبیر الگوریتم می گفت و ما بچه های حرف گوش کن
جواب می دایدم . ۲ ساعت آخر هم تاریخ بود که ابتدا از چند نفر از بچه ها درسی رو که جلسه ی قبل داده بود رو پرسید و بعد
هم شروع به گفتن سوالات کرد بعدش هم درس بعدی رو درس داد .
۲ شنبه : برای آرین هم خوب بود و هم بد ـ ۲ ساعت اول که ادبیات داشتیم دبیر ادبیات از آرین درس جلسه ی قبل رو پرسید
که آرین خیلی عالی جواب داد و نمره ی خوبی هم گرفت . ۲ ساعت بعد هندسه داشتیم که دبیر ابتدا دفترهای بچه ها رو
نگاه کرد که ببینه چه کسانی به سوالات کامل جواب دادن که البته تو این یکی دیگه آرین نبود و من جزء سه نفر شاگرد برتر
بودم ( البته همیشه هستیم ها ) ![]()
. و اما دو ساعت سوم که برای آرین زیاد خوب نبود چون دبیر زبان فارسی پس از این
که از چند نفر پرسید از آرین هم سوال کرد ، آرین هم زیاد نخونده بود و گیج زد و دبیر هم حالشو گرفت . ۲ ساعت آخر هم
ورزش داشتیم که خیلی خوب بود چون این دفعه هم حال دبیر ورزشمون رو تو والیبال گرفتیم .
۳ شنبه : خیلی خیلی کسل کننده بود ـ ۲ ساعت اول جبر بود که به تمرین حل کردن گذشت . و ۲ ساعت بعد هم زبان بود که
۲ ساعت کامل دبیر داشت یه گرامر سطح پایین رو توضیح می داد . ۲ ساعت آخر هم حسابان بود که اون هم به تمرین حل
کردن گذشت .
۴ شنبه : ۲ ساعت اول عربی داشتیم که دبیر عزیز تمامی ۲ ساعت رو قواعد درس اول رو توضیح داد که من تو این یکی دیگه
خواب بودم . ۲ ساعت بعد شیمی داشتیم که دبیر یه چند نفری رو حالشون رو گرفت و من رفتم تمارین رو حل کردم تا دبیر یه
تشویقی هم به من بده . ۲ ساعت سوم هندسه بود که نصفشو تمرین حل کردیم و بقیه اش رو هم قضیه های جدید رو اثبات
کردیم . و ۲ ساعت آخر هم فیزیک بود که از اول تا آخر همش درس داد که چون دو ساعت آخر بود و چهارشنبه ، بچه ها همه
داشتن لالایی می خوندن .![]()
![]()
۵ شنبه : باز دوباره معاون پرورشی سر صف شروع به هماهنگ کردن بچه ها کرد تا یه دونه شعر رو با هم دیگه بخونیم ، ولی
این دفعه هر کاری کردیم بی خیال نشد و شعر را با موفقیت به اتمام رساند ـ ۲ ساعت اول که حسابان داشتیم ، تقریباً بیش
از نصف ساعتو تمرین حل کردیم و ما بقی وقت رو هم دبیرمون شروع به درس دادن قسمت جدید کرد . ۲ ساعت سوم و
چهارم شیمی داشتیم که دو ساعت اول بعد از کمی درس پرسیدن شروع به درس دادن کرد و دو ساعت سوم هم که
شیمی داشتیم رفتیم آزمایشگاه و دبیر آزمایش ها رو انجام داد ( البته به این دلیل خود دبیر انجام داد چون که اولین جلسه ی
آزمایشگاه بود) . دو ساعت آخر هم کامپیوتر داشتیم که دبیر دو تا الگوریتم سخت گفت که کل ساعت با همون دو تا صرف
شد.
این هم خاطرات مربوط به این هفته ، امیدوارم لذت برده باشید .![]()
![]()
Stay always with us
by our best artworks
تو رقیب جان خویشی
تو خود رقیب خویشی، برج هایی که در زندگی برپا کرده ای، سنگ بنای خویشتن توانای توست؛ و سرانجام، خویشتن تو نیز، زمانی زیربنای ذات دیگری خواهد بود.
من نیز چون تو رقیب جان خویشم، زیرا سایه ای که هنگام بر آمدن آفتاب، پیش رویم کسترده است، به گاه نیمروز، زیر گام هایم قرار می گیرد.دگر روز، باز خورشید برمی آید و سایه دیگری پیش رویم می گستراند، اما آن سایه نیز در نیمروزی دیگر، زیر گام هایم خواهد بود.
از ازل، ما رقیب جان های خویش بوده ایم و تا ابد نیز چنین خواهیم بود. آنچه اندوخته ایم و می اندوزیم، دانه کشتزاری است که زمان کاشت آن فرا نرسیده است؛ پس ما خود، کشتزار و کشتکاریم؛ و هم حاصل و محصول.
آن گاه که تو اندیشه ای سرگردان در مه بودی، من نیز اندیشه ای سرگشته در پس مه بودم. مرا جستس و تو را جستم، از رغبت ما، رویاها پدید آمد و رویا، همان زمان بی آغاز و فضای بی انتهاست.
آن گاه که تو، واژه بی صدایی در میان لب های لرزان زندگی بودی،من نیز همینجا، واژه ای بی صدا بودم و چون زندگی ما را برون انداخت، به اقلیم وجود برآمدیم. دل هامان، به یاد دیروزو اشتیاق فردا، می تپید؛ دیروز، مرگ مطرود است و فردا، تولد موعود.
اکنون، این ماییم، در دستان خدا؛ تو، آفتابی فروزان در دست راست او و من، زمین نور باران در دست چپش؛ اما نور دهی ات را بر نور گیری من، رجحانی نیست.
ما - من و تو – خورشید و زمین، پیش درآمد خورشید و زمینی بزرگ تریم و همواره سرآغاز خواهیم ماند.
ای رهگذر نا آشنا بر دروازه بوستان ام! تو، رقیب جان خویشی و من نیز چون تو، رقیب خویشتن؛ هر چند به ظاهر، آرام و بی حرکت به زیر سایه درختان نشسته ام.
سلام دوستان من و آریا قصد داشتیم فقط خاطرات مربوط به دبیرستانو تو وبلاگمون بنویسیم ولی دیدیم اینجوری نمی شه چون خیلی کسل کننده می شه بعدشم نوشتن خاطرات خیلی سخته به همین منظور تصمیم گرفتیم در مورد مطالب متنوعی چون علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی و همچنین مطالب سطح بالای عرفانی بنویسیم البته با عرض پوزش مطمئن نیستم که شما عزیزان بتونید این مطالب عارفانه رو درک کنید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وای ی ی راستی آریا امروز یک کاری کرد که اگه یکی از مسئولین مدرسه بفهمه از مدرسه که اخراج شده هیچ از زندگی هم اخراج می شه می دونین چی کار کرد؟ همون نگم بهتره ولی خودتون دیگه حدس بزنین چی کار کرده! کارش بقدری خفن که من روم نمیشه اونو تو وب لاگ بنویسم ولی آریا خودش پنجشنبه که می خواد خاطرات مربوط به این هفته رو براتون بنویسه خودش مفصلآ توضیح می ده
موفق باشید
سلام سلام به همگی دوستان عزیز
امروز می خواهیم خاطرات مربوط به این هفته را که فکر کنیم خیلی خنک باشه رو بنویسیم.
این هفته هم خاطرات خوب و بدی را به همراه داشت.
شنبه : هیچ اتفاق خاصی رخ نداد . نه نه اتفاق افتاد اون هم از اون اتفاق های بد . دو ساعت اول که فیزیک دبیر فیزیک اومد و بعد از یک ساعت و
نیم حرف زدن رفت . دو ساعت بعد هم فیزیک داشتیم که به صورت گروهی نشسته بودیم ، به یکی از فعالیت ها که رسیدیم دبیر یک سوال
گروهی پرسید که یکی از بچه های گاگول گروه ما بدون مشورت جواب داد و جواب هم اشتباه از آب در اومد و گروه به کل منفی گرفت تا ما سه
نفر دیگه یعنی من و آرین و اون یکی هم گروهی اسگلمون به پسره کلی ضد حال بزنیم .
چهار ساعت بعد هم دبیر دین و زندگی اومد و کلی ما
رو نصیحت کرد ، من و آرین هم کخ آخر نصیحت بودیم حسابی حالمون گرفته شد .آخه ما خیلی بچه مثبتیم.جدی نگیرین ها ![]()
۱شنبه : خیلی کسل کننده بود به غیر از دو ساعت آخر - دو ساعت اول که حسابان داشتیم و حسابی ذهنمون به کار گرفته شد . دو ساعت بعد هم
کامپیوتر داشتیم که خیلی خیلی کسل بود ، دبیر به جای این که از اول کتاب شروع کنه یک راست رفت آخر کتاب و از آخر شروع کرد ، کلاس
انگار کلاس ریاضی شده بود چون دبیر هی سوال می گفت . ولی دو ساعت آخرخیلی خوب بود چون تاریخ داشتیم و دبیر تاریخ ما هم که آخر خنده
بود و همین باعث شده بود تا کلاس به باغ وحش تبدیل بشه البته بلانسبت من و آرین.![]()
![]()
۲شنبه : هیچی نشد - دو ساعت اول ادبیات داشتیم بعدش هم که دو ساعت هندسه . ۲ ساعت سوم هم زبان فارسی داشتیم . در این ۶ ساعت هیچ گلی
به سرمون نزدیم جز یه جا نشستن و به دبیر نگاه کردن کلاس ها همه بی روح شده بودن چون من و آرین اصلا حال نداشتیم که شلوغ کنیم . ۲
ساعت آخر هم ورزش داشتیم که خیلی ضد حال بود ولی یه خوبی که داشت این بود که حال دبر ورزش رو گرفتیم.
۳شنبه : دو ساعت اول جبر بود که عند گیج کنندگی بو ولی من و آرین جدای از بچه ها هستیم . دو ساعت بعد یکی از درس های مورد علاقه ی
من و آرین بود چون زبان انگلیسی داشتیم ، من و آرین هم چون زبانمون از همه بهتره سر گروه بودیم و حسابی حال بچه ها رو گرفتیم . ۲ ساعت
آخر حسابان بود که از اول تا آخر کلاس همش رو مخ ما راه می رفت .
۴ شنبه : ۲ ساعت اول عربی داشتیم که من خواب بودم چون اصلا از عربی خوشم نمی آد و بر عکس بقیه ی درسام همیشه تو عربی کم
می گیرم ، آرین هم دست کمی از من نداشت اون هم رو صندلیش نشسته بود و حسابی تو نخ عربی بود ولی من می دونم که اون هم مثله من تو کف
بود . ۲ ساعت بعد شیمی داشتیم که اون هم خیلی عالی گذشت چون دبیر هر چی موازنه ی سخت بود رو می گفت و از این طرف من آرین هم مدام
جواب می دادیم تا این که خود دبیر بی خیال شد .دو ساعت بعدش هندسه بود که دیگه اینو نمی شد کاریش کرد آخه یک دبیر خیلی خیلی سخت
گیر برای ما می آد و اصلا نمی ذاشت یه حرف بزنیم ، من و آرین هم بر خلاف این که شلوغ کاریم مجبور شدیم این ۲ ساعت رو ساکت باشیم تا
جناب آقای دبیر درس رو تموم کنن .دو ساعت آخر فیزیک داشتیم که خیلی حال داد چون جبران اون منفی رو که جلسه ی قبل گرفتیم رو کردیم ،
دبیر یه سوال به حساب سخت به قول خودش داد که من و آرین با همکاری هم اونو حل کردیم تا کل کلاس تو کف جواب بمونن و ما هم این وسط
مثبت رو از دبیر فیزیک گرفتیم .
۵ شنبه : و اما اخرین روز هفته که امروز بود سر صف معاون پرورشی اومد و گفت که می خواد یه شعر رو بین تمام مدرسه هماهنگ کنه بعد
که ما منتظر بودیم که ببینیم چه شعری رو می خواد بخونه یه دفعه دیدیم که یک دونه از این شعر های اصل حزبلی رو دارن تلاوت می کنن من و
آرین هم که دیدیم این جوریه شروع کردیم به ایجاد اغتشاش بین بچه ها ، بچه ها هم چون خیلی حرف گوش کن هستن حرف ما دو تا رو گوش
کردن و مرتب یا دست می زدن یا صلوات می فرستادن ، آخرش هم که معاون عالیقدر ما دید که اینجوری نمی شه شعر خون رو از سرش بیرون
کرد و بچه ها رو به کلاس ها فرستادن . ۲ ساعت اول که حسابان داشتیم دبیر اومد و شروع کرد به جزوه گفتن البته من و آرین هم نذاشتیم که کلاس
زیاد بی حال بشه و مرتب با دبیر شوخی یا بحث به اصطلاح علمی می کردیم . ۲ ساعت بعد هم دبیر شیمی اومد و اون هم اول شروع کرد به
تمارین رو جواب دادن بعد هم شروع به درس دادن کرد . ۲ ساعت آخر هم که جبر داشتیم و حسابی تمرین حل کردیم تا انگشتای دستمون خسته ی
خسته شد .
آخ ... خیلی خسته شدم . چقدر زیاد بود ولی یادتون نره ها حتما نظر بدین هر چند که خیلی خاطراتمون خنک بود ، همون
اولش هم گفتیم . پس تا بعد ...
این وبلاگ مشترک توسط دو دوست و همکلاسی با نام های مستعار آریا و آرین ساخته و پرداخته شده است.
این وبلاگ صرفا شامل خاطرات خوب و بد و گند و مزخرف دبیرستان است .
ما دو دوست بسیار صمیمی هستیم که قصد داریم در این گیتی پا به سوی دست نیافتنی ها گذاشته و در راه پیشرفت و
ترقی گام بر داریم .![]()
ما اکنون در کلاس سوم ریاضی مشغول به تحصیل هستیم.
امیدواریم از خاطرات مسخره ی ما نهایت لذت را ببرید .![]()